تبليغاتX
کله پوک
شعری از مرحوم شهریار که خیلی به دلم میشینه و زیباست:

باید از محشر گذشت

لجن زاری که من دیدم سرای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگرست

عذر میخواهم پری

من نمیگنجم در ان چشمان تنگ

با دل من اسمان ها نیز تنگی میکنند

روی جنگلها نمی ایم فرود

شاخه زلفی گو مباش

اب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت میدوند

جوی باریکه عزیزم،راه خود گیر و برو

یک شبه مهتابی از این تنگنای

بر فراز کوهها پر میزنم

میگذارم میروم،ناله ی خود میبرم

دردسر کم میکنم

چشم هایی خیره میپاید مرا

غرش تمساح می اید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامریست

دست موسی و محمد با من است

میروی وعده انجا که باهم

روزو شب را اشتیست

صبح،چندان دور نیست

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:37 نويسنده کله پوک |

با شنیدن سخنی بدجور کفرم درامد وان جمله این بود:

رای دادم چون گفتن هر کس رای نده یارنش قطع میشه...

تا با چنین مردمانی همزیستیم خدا بدادمان برسد!

+ تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:18 نويسنده کله پوک |

نامم را کله پوک خطاب کرد،خوشم امد.

بعد از انکه اسم وبم را کله پوک گذاشتم،گفت شوخی کردم.

برای من شوخی نیست چون هستم.

کله پوک بار معنایی زیادی برایم دارد.

کله پوکم،چون از گذشته سیاهی میایم.

کله پوکم، چون عبرت نمیگیرم.

کله پوکم چون با بدان،بدی نکردم.

کله پوکم،چون کله پوک بدی نمیکند.

کله پوکم ،چون زیباست.

کله پوکم ،چون  کله پوک ذهنش ازاد است.

کله پوکم،چون کله پوک فراموش میکند که چه بلاهایی به سرش اوردند.

کله پوکم،چون کله پوک را دوست دارم...

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:30 نويسنده کله پوک |

کم کم باورم میشود که زمانه ،زمانه دگری است و من انچه در سر میپرورانم و میاندیشم حکم مدینه فاضله ای است که به ارزنی در چشم این مردمان نمی ارزد...

اصول اخلاقی،احترام متقابل ،رفتار ساده اجتماعی،...مسایل ساده ای که گویادیگر مردمان به ان اعتقادی ندارند و به راحتی بازی را شروع میکنند که اتش در سینه می اندازد و اه سینه سوز را برایت به ارمغان می اورد...گویا باید فریفت ،باید دروغ گفت،باید بازیگری کرد و نقاب زد تا به چیزی برسی و انگار با ساده دلی و صداقت ره به جایی نمیتوان برد...درد سنگینی سینه ام را فرا گرفته.باید برای فرار از این حالت چاره ای بیندیشم ولی انگار برای تنها نبودن هم باید دروغ گفت و بازی کرد..بخواهم بازی کنم بازیگر قهاری ام که هیچکس به گردم نمیرسد ولی مرا توان بازی که در ان زندگی دیگران تحت الشعایش باشد نیست.تنها بودن را ترجیح میدهم در مقابل فریفتن و چیزی را به دست اوردن که پشیزی ارزش ندارد.یاد بیتی از شهریار افتادم:هرکس ازار من زار پسندید ولی/نپسندید دل زار من ازار کسی.

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:54 نويسنده کله پوک |

مطلبی از موریس مترلینگ خواندم و دیدم شاید بهتر باشد شما هم بدانید...:

انچه انسان هرگز نخواهد فهمید،این است که چگونه در مقابل کسی که ما را افریده و همه چیز ما از اوست مسیول خواهیم شد و او از ما بازخواست خواهد کرد.

+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:56 نويسنده کله پوک |

نقابها را به سختی کنار زدم و در پس ان نیک و بد را نشسته بر مسندی در کنار هم دیدم که بر یکدیگر فخر میفروختند!هریک سهم بیشتری برای خود قایل بود.بد،از ظاهر نیکی در فریفتن نیز استفاده مینمود و نیکی نیز سعی میکرد در بدیها خود را جای دهد تا سرانجام کار نیک از اب دراید.

چنان غرق در افکار خویشیم و به منفعت خویش که به سختی ان دو را از هم تشخیص میدهیم و سعی در فریفتن خودمان را نیز داریم.کاش نقابی نبود،تا که رسوا شود/هر که در او غش باشد.

فرقی نمیکند کدامیک برنده شوندو کدام بازنده مهم اینست که بازی خورده ایم از ازل تا ابد...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:27 نويسنده کله پوک |

زندگی کماکان ادامه دارد و من دیر زمانیست حرفی برای گفتن ندارم...

پ.ن:بعضی از وبلاگها برام باز نمیشن و علامت ویروسی بودن اون وب برام میاد.من انتی ویروس نود۳۲ دارم.نمیدونم برای شما هم اینطوره یا نه مثل وب:http://reverie2.blogfa.com/

همینجا اطلاع بدم که دوستان اگر نظر ندادم وبشون ناراحت نشن...

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:11 نويسنده کله پوک |

از قدیم گفته اند،سالی که نکوست از بهارش پیداست!در کوچه ای،تنها قدم میزنم و سیگاری روشن میکنم.کوچه را مرتبا بالا و پایین میکنم و دم به دم پکی بر سیگار میزنم.غرق در افکار مشوش و نامیزانم.نمیدانم به از دست رفته ها میاندیشم یا به انچه در پیش است.نا امیدم.چه فرقی میکند که امیدوار باشم؟!هردو احساس نارضایتیم از وضع موجود را میرساند.هیچ وقت بازی نکرده ام با انسانها ولی بسیاری بازی کردن با من!عادت کردم که ببخشم و کینه به دل نداشته باشم که اگر غیر از این بود،دلم میپوکید...

خداوندا،با زندگی کسی بازی نکردم و باز از تو میخواهم یاری ام دهی که در این مسیر چونان گذشته ثابت قدم باشم.ولی خود بهتر میدانی که هم خودت و هم بندگانت به بازی ام گرفتند.شاید فراری نیست از بازی که انتهایش را به هر ترتیب تو رقم میزنی...

پی نوشت:لطفا نصیحت نکنید...

+ تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 21:27 نويسنده کله پوک |

زیباترین و با احساسترین لحظات انتهایی سال نودم ،زمانی بود که با ارابه مرگم از پلی رد میشدم و از بالا تهران را میدیدم.به ناگاه با زبانی کودکانه فریاد زدم خدا دوست دارم...

خیلی برایم لذت بخش بود .بغض کردم و اشکی ریختم..

برایتان در سال جدید بهترینهارا ارزومندم  انسانها...

+ تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 1:55 نويسنده کله پوک |

دیدن فردی متکدی و اسفند دودکن،بهانه ای شد برای نوشتنم.در خیابان بود و ظرف ذغالی اش را پر از ذغال میکرد.به ناچار و بر حسب وظیفه به کنارش رفتم و به سمت ماشین هدایتش کردم...

داستانی بس جانسوز داشت.شمالی بود و خانواده اش را در سیل ۱۴سال پیش از دست داده بود.

مردی بود ۶۰ساله که اثار درد روزگار در چهره اش موج میزد.تنها منبع درامدش را که یک تراکتور بود را نیز در سیل از دست داده بود و به قول خودش اوراق شده بود...

در تهران در اتاقکی تنها زندگی میکرد با اجاره ماهیانه هفتاد هزار تومان..

قبلا در کارخانه ای کار میکرده که از بد روزگار ان هم تعطیل شده بود و برای تامین مایحتاجش تکدی گری میکرد...

با خودم که خوب فکر میکنم میبینم که گناه این افراد چیست و چه کسی باید از انان حمایت کند؟!


جمله قشنگی در روزنامه اعتماد از رنه دکارت نوشته شده بود که گفتم برایتان بنویسم:

در بین تمام مردم،تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده .زیرا که همه فکر میکنندبه اندازه کافی عاقلند.


فردا روز پای نهادنم به دنیاست ولی هیچ حسی نسبت به این موضوع ندارم...

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:29 نويسنده کله پوک |