باید از محشر گذشت
لجن زاری که من دیدم سرای صخره هاست
گوهر روشن دل از کان جهانی دیگرست
عذر میخواهم پری
من نمیگنجم در ان چشمان تنگ
با دل من اسمان ها نیز تنگی میکنند
روی جنگلها نمی ایم فرود
شاخه زلفی گو مباش
اب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست
بره هایت میدوند
جوی باریکه عزیزم،راه خود گیر و برو
یک شبه مهتابی از این تنگنای
بر فراز کوهها پر میزنم
میگذارم میروم،ناله ی خود میبرم
دردسر کم میکنم
چشم هایی خیره میپاید مرا
غرش تمساح می اید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامریست
دست موسی و محمد با من است
میروی وعده انجا که باهم
روزو شب را اشتیست
صبح،چندان دور نیست
رای دادم چون گفتن هر کس رای نده یارنش قطع میشه...
تا با چنین مردمانی همزیستیم خدا بدادمان برسد!
بعد از انکه اسم وبم را کله پوک گذاشتم،گفت شوخی کردم.
برای من شوخی نیست چون هستم.
کله پوک بار معنایی زیادی برایم دارد.
کله پوکم،چون از گذشته سیاهی میایم.
کله پوکم، چون عبرت نمیگیرم.
کله پوکم چون با بدان،بدی نکردم.
کله پوکم،چون کله پوک بدی نمیکند.
کله پوکم ،چون زیباست.
کله پوکم ،چون کله پوک ذهنش ازاد است.
کله پوکم،چون کله پوک فراموش میکند که چه بلاهایی به سرش اوردند.
کله پوکم،چون کله پوک را دوست دارم...
اصول اخلاقی،احترام متقابل ،رفتار ساده اجتماعی،...مسایل ساده ای که گویادیگر مردمان به ان اعتقادی ندارند و به راحتی بازی را شروع میکنند که اتش در سینه می اندازد و اه سینه سوز را برایت به ارمغان می اورد...گویا باید فریفت ،باید دروغ گفت،باید بازیگری کرد و نقاب زد تا به چیزی برسی و انگار با ساده دلی و صداقت ره به جایی نمیتوان برد...درد سنگینی سینه ام را فرا گرفته.باید برای فرار از این حالت چاره ای بیندیشم ولی انگار برای تنها نبودن هم باید دروغ گفت و بازی کرد..بخواهم بازی کنم بازیگر قهاری ام که هیچکس به گردم نمیرسد ولی مرا توان بازی که در ان زندگی دیگران تحت الشعایش باشد نیست.تنها بودن را ترجیح میدهم در مقابل فریفتن و چیزی را به دست اوردن که پشیزی ارزش ندارد.یاد بیتی از شهریار افتادم:هرکس ازار من زار پسندید ولی/نپسندید دل زار من ازار کسی.
انچه انسان هرگز نخواهد فهمید،این است که چگونه در مقابل کسی که ما را افریده و همه چیز ما از اوست مسیول خواهیم شد و او از ما بازخواست خواهد کرد.
چنان غرق در افکار خویشیم و به منفعت خویش که به سختی ان دو را از هم تشخیص میدهیم و سعی در فریفتن خودمان را نیز داریم.کاش نقابی نبود،تا که رسوا شود/هر که در او غش باشد.
فرقی نمیکند کدامیک برنده شوندو کدام بازنده مهم اینست که بازی خورده ایم از ازل تا ابد...
پ.ن:بعضی از وبلاگها برام باز نمیشن و علامت ویروسی بودن اون وب برام میاد.من انتی ویروس نود۳۲ دارم.نمیدونم برای شما هم اینطوره یا نه مثل وب:http://reverie2.blogfa.com/
همینجا اطلاع بدم که دوستان اگر نظر ندادم وبشون ناراحت نشن...
خداوندا،با زندگی کسی بازی نکردم و باز از تو میخواهم یاری ام دهی که در این مسیر چونان گذشته ثابت قدم باشم.ولی خود بهتر میدانی که هم خودت و هم بندگانت به بازی ام گرفتند.شاید فراری نیست از بازی که انتهایش را به هر ترتیب تو رقم میزنی...
پی نوشت:لطفا نصیحت نکنید...
خیلی برایم لذت بخش بود .بغض کردم و اشکی ریختم..
برایتان در سال جدید بهترینهارا ارزومندم انسانها...
داستانی بس جانسوز داشت.شمالی بود و خانواده اش را در سیل ۱۴سال پیش از دست داده بود.
مردی بود ۶۰ساله که اثار درد روزگار در چهره اش موج میزد.تنها منبع درامدش را که یک تراکتور بود را نیز در سیل از دست داده بود و به قول خودش اوراق شده بود...
در تهران در اتاقکی تنها زندگی میکرد با اجاره ماهیانه هفتاد هزار تومان..
قبلا در کارخانه ای کار میکرده که از بد روزگار ان هم تعطیل شده بود و برای تامین مایحتاجش تکدی گری میکرد...
با خودم که خوب فکر میکنم میبینم که گناه این افراد چیست و چه کسی باید از انان حمایت کند؟!
جمله قشنگی در روزنامه اعتماد از رنه دکارت نوشته شده بود که گفتم برایتان بنویسم:
در بین تمام مردم،تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده .زیرا که همه فکر میکنندبه اندازه کافی عاقلند.
فردا روز پای نهادنم به دنیاست ولی هیچ حسی نسبت به این موضوع ندارم...