X
تبلیغات
کله پوک
تولد اغازی است بر یک پایان

پایانی که خود نیز به گونه ای تولد است.از هیچ به حیات و از حیات به...تفسیرهای متفاوتی است از پایان که روی سخنم با ان نیست هنوز...

متولد شدم در روزی زمستانی که رو به بهار داشت...بهار زندگی ام چه غمگنانه میگذرد...

امروز سالگرد اغازین روز حیاتم بر روی زمین است...

زمینی که حس زندان در ان دارم و در ارزوی ازادی بال و پر میزنم...اری به همین دلیل است که تحمل دیدن پرنده در قفس یا هیچ موجود زنده ای را در قفس ندارم و ازارم میدهد....

رهایی از این بند زمین و اغاز تولدی دیگر دور نیست،کافیست چشم بر روی هم بگذارم تا اخرین دقایق در نظرم مجسم شود...حال که در این زندانم به عشق عزیزانم(خانواده ام)زیست میکنم و در دل دندان به هم می سایم...! 

+ تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 14:40 نويسنده کله پوک |

گاه تنهایی چقدر سهمگین میشود با این که در میان جمعی و ..سخت تر از ان انست که مجبور به ایفای نقشی ناخواسته شوی تا کسی درد تنهایت را نفهمد...
+ تاريخ چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 21:55 نويسنده کله پوک |

این بار برای جامعه ای ناله سر میدهم و خواهم گریست که دختر بچه ای ۱۵ساله را شوهر میدهد..بیسواد تربیتش میکند و برای تامین هزینه های زندگی مادر و برادر کوچکش از کودکی وادار به دستفروشی و گدایی میکند و هنوز پایش به خانه همسر نرسیده باید کار کند که کرایه خانه اش را در بیاورد.در ۱۶سالگی حامله میشود و دختری میزاید که الان ۹ماهه است و در این سرما سرنوشت غریبی انتظارش را میکشد...همسرش هم کار میکند.گل فروشی بر  سر چهار راههایی که در این هوای سرد،تحملی دوچندان را طلب میکند...از ماجرای دیگری برایتان میگویم..از زنی که از همسرش جدا شده و کودک یکساله اش مریض است و  دفترچه بیمه ای ندارد چرا که پدر سنگدلش حتی حاضر نیست شناسنامه به مادر بدهد که او از طریق مددکار بیمارستان برایش دفترچه ای تامین کند..خانواده این زن نیز با هزار سرکوفت بر دخترشان با هزار منت پول ناچیزی به او میدهند که حتی کفاف ویزیت دکتر را نمیدهد...چه کسی مقصر است؟!نمیدانم.تنها این را میدانم که دردهای این اجتماع بیشتر از انسانهایش،فریاد میزند...
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 14:47 نويسنده کله پوک |

مدتهاست ننوشتم.دور بودم از همه چیز یا شاید نبودم..چقدر روزگار ادامه دارد!از اه و ناله خوشم نمی امده و دیگر دوست ندارم حداقل در اینجا ناله سر دهم..نه اینجا بلکه  هیچ کجا...
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 15:37 نويسنده کله پوک |

یا علی تو فرزند زمانه خود نبوده و حتی در این  روزگار غریبی...

زبانم،اندیشه و افکارم از بیان فضایلت قاصر است یاعلی...

برچه بگریم؟!بر صبرت؟بر مظلومیتت؟بر تنهاییت؟بر سخنان درک نشده ات؟میتوانم هزاران مورد دیگر بیان کنم ولی بهتر است سکوت کنم و...

+ تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 21:8 نويسنده کله پوک |

عزیزانم کاش میدانستید مغز درد یعنی چه؟!..کاش درک میکردید بیان انچه نمیشود گفت..فقط بگویم که دیگر موهای جوگندمی ام را رنگ سیاه نمیزنم!چرا که هرچه سیاهش کردم گویا به بختم پیوند خورد..باشد که سفید باشد ،بلکه بختم شرم کند...
+ تاريخ شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 21:8 نويسنده کله پوک |

نوشتن نانوشته ها بیش از پیش در نظرم سخت می اید ..شاید هم دل و دماغی برای نوشتن ندارم..کاش میشد بنویسم و جهانی را به اتش بکشم با سوز نوشته هایم...
+ تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 22:30 نويسنده کله پوک |

نه تب دارم ونه فشار خون ولی دمای بدنم بالاست...!زندگی تنگ گرفته و  گشایشی نمیبینم در امورم...دلم هم اتش است و با هیچ خنکایی به حال اول باز نمیگردد.نمیدانم شاید درمانش همان اتش است....
+ تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 14:55 نويسنده کله پوک |

کودک در گوشه ای  از خیابان با دستمالهای جیبی اش که برای فروش گذاشته بود کز کرده بود..سرش را حتی از جنسهایش برگردانده بود و اصلا حواسش نبود..میتوانم حدس بزنم که در چه عالمی سیر میکرد ولی واضح تر از همه خجالتی بود که در نگاهش بیداد میکرد...فرهاد فرزند خانواده ای بود که پدرش کفاشی میکرد !ولی نه پدرش هم دیگر کار نمیکرد چون مبتلا به بیماری قلبی بود و فرهاد با ۸سال سن که دوم دبستان هم بود،شده بود نان اور خانواده...طاقتم  سر میرسد و بارها بغض میکنم به شرایط فرهادهای جامعه مان و از خدا طلب یاری میکنم ولی گویا یاریگری نیست..اشکم سرازیر میشود و به خدا میگویم که هیچ نمیخواهم ولی مگذار چنین کودکانی به این سرنوشت دچار شوند...فرهاد،نه فرهادی  بود که تیشه به بیستون میزد ..شاید کار فرهاد کوچک ما به مراتب سخت تر از فرهاد کوهکن بود....
+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:40 نويسنده کله پوک |

سالی جدید رسیده ولی گویا تغییری در احوال نیست،چنان که قرار نبوده گویا باشد..پسرفت را میبینم و غصه ام میگیرد از ادمهایی که فقط ادعایی بیش نیستند در مسیر...حرف میزنم ولی گوش شنوایی برایش نمیابم چرا که حرفهایم درداور است و به مزاج شنوده اش خوش نمیاید..ساکت میشوم شاید هم لال و میشنوم ...نمیدانم بگریم یا بخندم هرچند خنده هایم از گریه دردناک تر است و جنون در ان موج میزند....
+ تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 14:47 نويسنده کله پوک |