مدتهاست تنهایم ...صبح ها دوست دارم زودتر شب بشود و شب ها ارزوی این دارم که صبح شود....!بی خوابی به سرم زده .امروز باز سالگرد تولدم میباشد ...نمیدانم چرا اینقدر دوست دارم تا در چنین روزی پای بر این جهان قشنگ!نمیگذاشتم یا اینکه حداقل در چنین روزی از حیات به زیر خاک میرفتم..برای نوشته سنگ قبرم نیز جالب است...میخندم..ولی زهر خندی است که بر لبانم نقش بسته..به قول شاعر...خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است/کارم از گریه گذشتست بدان میخندم!

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 3:1 نويسنده کله پوک |

مدتهاست قصد نوشتن دارم ولی دستم یاری ام نمیکند.شبها بیشتر بیاد نوشتن می افتم زمانی که قصد خواب دارم گویی کلمات مرا به بازی میخوانند تا انها را جاری کنم در ذهن و فکرم.کاش سانسورهای ذهنم اجازه میدادند از روزگار تلخی بنویسم که در ان غوطه ورم....تنهاتر از همیشه در  خانه ام هستم و سکوتی سهمگین ...میخواهم انسانی باشم .همیشه خواسته ام و سعیم بر این بوده ولی چه کنم از دنیایی که در ان انسانها بیشتر رفتارهای انسانی مثل صداقت و راستگویی را بر نمیتابند و گویی دوست دارند دروغ بشنوند...دروغ نمیگویم و نخواهم گفت و چنانچه با زندگیم بازی کردند با دیگران بازی نخواهم کرد و برای اینکه همدمی داشته باشم افسانه نمیبافم..تمام شد راحت ترم الان و بعد از سیگاری که اتش میزنم به خواب خواهم رفت و دیگر هیچ....

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 0:13 نويسنده کله پوک |

در اندوه بی پایان  در عمق ذهنم به سر رشته ای پر رمز و راز میرسم که حل ان از عهده من خارج است و توان را میفرساید و جان را تباه میکند....فقط میتوانم بنگرم و از هرطرف که وارد میشوم نمیتوانم قفل های جادویی ذهن را باز کنم و دردهایی که در اجا نهان است را رمزگشایی کرده و صراطی مستقیم بپیمایم.درد را میدانم و انده را به جان میخرم چرا که چاره ای برای حلش ندارم و هر روز گویی چون تومور در مغزم  جای بیشتری باز میکند و رشد میکند...تا به حال مقاومت ها کرده ام و رشادت ها به  خرج دادم ولی دیگر ان قسمت از مغزم که یاری ام میکند ،دست هایش را بالا برده و قصد تسلیم دارد...دیگر چیزی نیست...نداشته هایم!!!به سخره ام میگیرند و مرا چون عروسکی خیمه شب بازی  به سوی اهدافشان که به ان هم نمیرسند!میگردانند تا خلایق بر من بخندند و من بگریم....!
+ تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:21 نويسنده کله پوک |

تولد اغازی است بر یک پایان

پایانی که خود نیز به گونه ای تولد است.از هیچ به حیات و از حیات به...تفسیرهای متفاوتی است از پایان که روی سخنم با ان نیست هنوز...

متولد شدم در روزی زمستانی که رو به بهار داشت...بهار زندگی ام چه غمگنانه میگذرد...

امروز سالگرد اغازین روز حیاتم بر روی زمین است...

زمینی که حس زندان در ان دارم و در ارزوی ازادی بال و پر میزنم...اری به همین دلیل است که تحمل دیدن پرنده در قفس یا هیچ موجود زنده ای را در قفس ندارم و ازارم میدهد....

رهایی از این بند زمین و اغاز تولدی دیگر دور نیست،کافیست چشم بر روی هم بگذارم تا اخرین دقایق در نظرم مجسم شود...حال که در این زندانم به عشق عزیزانم(خانواده ام)زیست میکنم و در دل دندان به هم می سایم...! 

+ تاريخ شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:40 نويسنده کله پوک |

گاه تنهایی چقدر سهمگین میشود با این که در میان جمعی و ..سخت تر از ان انست که مجبور به ایفای نقشی ناخواسته شوی تا کسی درد تنهایت را نفهمد...
+ تاريخ چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:55 نويسنده کله پوک |

این بار برای جامعه ای ناله سر میدهم و خواهم گریست که دختر بچه ای ۱۵ساله را شوهر میدهد..بیسواد تربیتش میکند و برای تامین هزینه های زندگی مادر و برادر کوچکش از کودکی وادار به دستفروشی و گدایی میکند و هنوز پایش به خانه همسر نرسیده باید کار کند که کرایه خانه اش را در بیاورد.در ۱۶سالگی حامله میشود و دختری میزاید که الان ۹ماهه است و در این سرما سرنوشت غریبی انتظارش را میکشد...همسرش هم کار میکند.گل فروشی بر  سر چهار راههایی که در این هوای سرد،تحملی دوچندان را طلب میکند...از ماجرای دیگری برایتان میگویم..از زنی که از همسرش جدا شده و کودک یکساله اش مریض است و  دفترچه بیمه ای ندارد چرا که پدر سنگدلش حتی حاضر نیست شناسنامه به مادر بدهد که او از طریق مددکار بیمارستان برایش دفترچه ای تامین کند..خانواده این زن نیز با هزار سرکوفت بر دخترشان با هزار منت پول ناچیزی به او میدهند که حتی کفاف ویزیت دکتر را نمیدهد...چه کسی مقصر است؟!نمیدانم.تنها این را میدانم که دردهای این اجتماع بیشتر از انسانهایش،فریاد میزند...
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 14:47 نويسنده کله پوک |

مدتهاست ننوشتم.دور بودم از همه چیز یا شاید نبودم..چقدر روزگار ادامه دارد!از اه و ناله خوشم نمی امده و دیگر دوست ندارم حداقل در اینجا ناله سر دهم..نه اینجا بلکه  هیچ کجا...
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 15:37 نويسنده کله پوک |

یا علی تو فرزند زمانه خود نبوده و حتی در این  روزگار غریبی...

زبانم،اندیشه و افکارم از بیان فضایلت قاصر است یاعلی...

برچه بگریم؟!بر صبرت؟بر مظلومیتت؟بر تنهاییت؟بر سخنان درک نشده ات؟میتوانم هزاران مورد دیگر بیان کنم ولی بهتر است سکوت کنم و...

+ تاريخ دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 21:8 نويسنده کله پوک |

عزیزانم کاش میدانستید مغز درد یعنی چه؟!..کاش درک میکردید بیان انچه نمیشود گفت..فقط بگویم که دیگر موهای جوگندمی ام را رنگ سیاه نمیزنم!چرا که هرچه سیاهش کردم گویا به بختم پیوند خورد..باشد که سفید باشد ،بلکه بختم شرم کند...
+ تاريخ شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:8 نويسنده کله پوک |

نوشتن نانوشته ها بیش از پیش در نظرم سخت می اید ..شاید هم دل و دماغی برای نوشتن ندارم..کاش میشد بنویسم و جهانی را به اتش بکشم با سوز نوشته هایم...
+ تاريخ شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:30 نويسنده کله پوک |