کافیست نگاهم را بیشتر متوجهت کنم تا قربتم را ببینم و از ته دل از اینکه خدایم هستی لذت ببرم...برایم دور نیست دیدنت ولی خیلی دوست داشتم خلایی را تجربه کنم...شاید ترسناک باشد ...ولی نمیتوانم هیچ جا رد پایت را نبینم...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:34 نويسنده کله پوک |

به اسمان مینگرم..چه در خوشی و چه در ناخوشی هیچ گاه نتوانسته ام تصور کنم که ازادم...در زمینی با این وسعت به اسارتی ناخواسته در اماده ام که در زمین خدایش نقشی از هزاران نقش را بر عهده گیرم و نمیدانم عاقبت چه خواهد شد...از چه افریدنش را نمیتوانم برای خود حل کنم هرچند دلایلی به تعداد انسانها یافت شود ...گویا ذهن و دلم سر سازش با این به جبر زیستن سازش ندارد و از هر دلیلی ابا دارم و قناعتی در ان نمیبینم...توانایی فهمش را در وجودم نمیابم...مشکل از من بشری است یا خالقی که نخواسته بدانم؟!راضیم به رضایش و سعی میکنم در کارش دخالت نکنم..امیدوارم او نیز ما را عاقبت به خیر بگرداند..به ذهنم رسید وعدگاه بهشتی که خدا وعده داده .شاید بهشتی که من میطلبم جایی باشد که جواب سوالهایم را بیابم و انگاه با خیالی راحت میتوانم چشمانم را ببندم و نباشم...

+ تاريخ جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:57 نويسنده کله پوک |

درها گشوده نمیشوند یا من چشم بصیرت ندارم...بدنبال درهای گشوده از اسمانم به قول مولانا: 

ره اسمان درونست 

پر عشق را بجنبان 

پر عشق چون قوی شد 

غم نردبان نماند

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:0 نويسنده کله پوک |

باز اینجایم در تنهایی خود خواسته ای که گاه ازارم میدهد و گاه قوت قلبم میبخشد...سیگاری اتش میزنم و به کیبورد انگشتانم را اشنا میکنم و گهگاه کامی از جان ستانم میستانم...!چقدر دوست دارم بنویسم اما حیف نمیدانم از کجا و چه...چرا که گفتنی ها با معانی مبهم شان در سرم غوطه ورند و من به ناچار کلماتی از روی غریزه مینویسم..گویی که نیرویی پنهان مرا تشویق به نوشتن میکند و من ممانعت میکنم از گفتن حقایق...حقایق!!!چقدر تلخ و ازار دهنده و حس سکوت...در این وادی سخت  به خود میپیچم و برای عبور از هریک از دالان هایش چه ماجراهایی از سر میگذرانم...طپش قلبم ارام است و گویی اصلا نمیتپد...شاید تمام شود روزی ولی گویی سر خفتن ندارد به مانند چشمهایم و مغز ناچیزم که شبها اجازه خواب راحت را از من میگیرد...سیگارم را خاموش میکنم و به نوشته بی پایانم نقاطی پر از معنا و مفهوم جاری میسازم که هیچ کس نمیداند...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:42 نويسنده کله پوک |

مدتهاست تنهایم ...صبح ها دوست دارم زودتر شب بشود و شب ها ارزوی این دارم که صبح شود....!بی خوابی به سرم زده .امروز باز سالگرد تولدم میباشد ...نمیدانم چرا اینقدر دوست دارم تا در چنین روزی پای بر این جهان قشنگ!نمیگذاشتم یا اینکه حداقل در چنین روزی از حیات به زیر خاک میرفتم..برای نوشته سنگ قبرم نیز جالب است...میخندم..ولی زهر خندی است که بر لبانم نقش بسته..به قول شاعر...خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است/کارم از گریه گذشتست بدان میخندم!

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 3:1 نويسنده کله پوک |

مدتهاست قصد نوشتن دارم ولی دستم یاری ام نمیکند.شبها بیشتر بیاد نوشتن می افتم زمانی که قصد خواب دارم گویی کلمات مرا به بازی میخوانند تا انها را جاری کنم در ذهن و فکرم.کاش سانسورهای ذهنم اجازه میدادند از روزگار تلخی بنویسم که در ان غوطه ورم....تنهاتر از همیشه در  خانه ام هستم و سکوتی سهمگین ...میخواهم انسانی باشم .همیشه خواسته ام و سعیم بر این بوده ولی چه کنم از دنیایی که در ان انسانها بیشتر رفتارهای انسانی مثل صداقت و راستگویی را بر نمیتابند و گویی دوست دارند دروغ بشنوند...دروغ نمیگویم و نخواهم گفت و چنانچه با زندگیم بازی کردند با دیگران بازی نخواهم کرد و برای اینکه همدمی داشته باشم افسانه نمیبافم..تمام شد راحت ترم الان و بعد از سیگاری که اتش میزنم به خواب خواهم رفت و دیگر هیچ....

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 0:13 نويسنده کله پوک |

در اندوه بی پایان  در عمق ذهنم به سر رشته ای پر رمز و راز میرسم که حل ان از عهده من خارج است و توان را میفرساید و جان را تباه میکند....فقط میتوانم بنگرم و از هرطرف که وارد میشوم نمیتوانم قفل های جادویی ذهن را باز کنم و دردهایی که در اجا نهان است را رمزگشایی کرده و صراطی مستقیم بپیمایم.درد را میدانم و انده را به جان میخرم چرا که چاره ای برای حلش ندارم و هر روز گویی چون تومور در مغزم  جای بیشتری باز میکند و رشد میکند...تا به حال مقاومت ها کرده ام و رشادت ها به  خرج دادم ولی دیگر ان قسمت از مغزم که یاری ام میکند ،دست هایش را بالا برده و قصد تسلیم دارد...دیگر چیزی نیست...نداشته هایم!!!به سخره ام میگیرند و مرا چون عروسکی خیمه شب بازی  به سوی اهدافشان که به ان هم نمیرسند!میگردانند تا خلایق بر من بخندند و من بگریم....!
+ تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:21 نويسنده کله پوک |

تولد اغازی است بر یک پایان

پایانی که خود نیز به گونه ای تولد است.از هیچ به حیات و از حیات به...تفسیرهای متفاوتی است از پایان که روی سخنم با ان نیست هنوز...

متولد شدم در روزی زمستانی که رو به بهار داشت...بهار زندگی ام چه غمگنانه میگذرد...

امروز سالگرد اغازین روز حیاتم بر روی زمین است...

زمینی که حس زندان در ان دارم و در ارزوی ازادی بال و پر میزنم...اری به همین دلیل است که تحمل دیدن پرنده در قفس یا هیچ موجود زنده ای را در قفس ندارم و ازارم میدهد....

رهایی از این بند زمین و اغاز تولدی دیگر دور نیست،کافیست چشم بر روی هم بگذارم تا اخرین دقایق در نظرم مجسم شود...حال که در این زندانم به عشق عزیزانم(خانواده ام)زیست میکنم و در دل دندان به هم می سایم...! 

+ تاريخ شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:40 نويسنده کله پوک |

گاه تنهایی چقدر سهمگین میشود با این که در میان جمعی و ..سخت تر از ان انست که مجبور به ایفای نقشی ناخواسته شوی تا کسی درد تنهایت را نفهمد...
+ تاريخ چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:55 نويسنده کله پوک |

این بار برای جامعه ای ناله سر میدهم و خواهم گریست که دختر بچه ای ۱۵ساله را شوهر میدهد..بیسواد تربیتش میکند و برای تامین هزینه های زندگی مادر و برادر کوچکش از کودکی وادار به دستفروشی و گدایی میکند و هنوز پایش به خانه همسر نرسیده باید کار کند که کرایه خانه اش را در بیاورد.در ۱۶سالگی حامله میشود و دختری میزاید که الان ۹ماهه است و در این سرما سرنوشت غریبی انتظارش را میکشد...همسرش هم کار میکند.گل فروشی بر  سر چهار راههایی که در این هوای سرد،تحملی دوچندان را طلب میکند...از ماجرای دیگری برایتان میگویم..از زنی که از همسرش جدا شده و کودک یکساله اش مریض است و  دفترچه بیمه ای ندارد چرا که پدر سنگدلش حتی حاضر نیست شناسنامه به مادر بدهد که او از طریق مددکار بیمارستان برایش دفترچه ای تامین کند..خانواده این زن نیز با هزار سرکوفت بر دخترشان با هزار منت پول ناچیزی به او میدهند که حتی کفاف ویزیت دکتر را نمیدهد...چه کسی مقصر است؟!نمیدانم.تنها این را میدانم که دردهای این اجتماع بیشتر از انسانهایش،فریاد میزند...
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 14:47 نويسنده کله پوک |